X
تبلیغات
زمزمه های دلتنگی
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


زمزمه های دلتنگی








 

قلبم در انتظار است ... 

و نگاهم گرفتار تنگ غروب

قسمشان مي دهم ! به چشمانم التماس مي کنم که کم سو نشوند  

بغض ها بي رحمانه گلويم را مي فشارند 

منت قلبم را مي کشم تا براي لحظه اي هر چند کوتاه يادش را به غريبگان نسپارد

مدت هاست که نخل هاي ساحل در حسرت قطره اي چشم به دريا دوخته اند 

هر لحظه دست خواهش پيش چشمانم دراز مي کنم تا برايش ببارند  

اما مي دانم که او هرگز نخواهد ديد !!!! هرگز نخواهد فهميد !

هر دم منت مرغ خيالم را مي کشم تا که شايد از سرزمين واژگان ...

بهترين قافيه را در وصفش براي اين شاعر خسته بياورد

ساعت اتاقم از شمارش لحظه هاي انتظارش خسته شده !

هر لحظه دم از ايستادن مي زند

التماسش مي کنم که لحظه هايم را تنها نگذارد

ديوار اتاقم ديگر طاقت تحمل تقويم هاي باطله و روز هاي خط خورده را ندارد

مدت هاست که پيچک نگاهم بر پاي در پيچيده !

کجاست او که ببيند در انتظارش چه بر سر من آمده ؟!؟

نمي دانم ؟!؟

نمي دانم که چرا پرندگان آرزو ديگر سخن از پرواز نمي گويند ؟!؟

شايد آسمان دل من ديگر آبي نيست 

نمي دانم چه شد که با بي رحمي گلدان مرا به باد هاي وحشي و سرد زمستان سپرد ؟!!!

مگر نمي دانست که گل عشق من بدون محبت خشک خواهد شد ؟!؟  

دیگر در بیداری هم کابوس به سراغم می آید !

کابوس تنها بودن ...

اما می دانم که خواهد آمد

از راه می رسد درست هنگامی که ثانیه های انتظارش را مشت مشت

 بر دستان خاطره ها ریخته ام  

و شاید هنگامی که قلبم در زیر لگد های نا مهربانی ها جان داده است ....

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 20:30  توسط الهه  | 


دلم برای دلم می سوزد

 

و گریه به حالم اشک می ریزد

 

صبوری از دست من عصبانی است ومهربانی را سیلی می زند.می دانی چرا؟

 

دلم می خواهدببینی که چگونه زمین می گرید وقتی که عاشقی پیر می شود.

 

وفاصله زخمهای بشر افزون می شود.

 

ای کاش کمانچه ای بودم و برایت می نالیدم.

 

ای کاش آتشی بودم و بر لبهایت و در فاصله های خونین فراموشیت.

 

هیچ میدانی مقبره قلب من کجاست؟ پیکره ای که از ناز تراشیده اند.

 

خورشید من ملتهب است وچشمم آغشته به روشنایی فرداست.

 

آواز مرا می خواند وساز مرا می نوازد.

 

وقتی که جوانه صداقت را در بهار دوستی بکاریم وبعد دلمان را روی ایوان

 

انتظار پهن کنیم و زیر سایه بال چکاوکی بنشینیم ، زمزمه حسرت اولین

 

شکوفه غزل است و هجران بارانیست که تمام فصل می بارد...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 15:13  توسط الهه  | 


مرا در سینه پنهان کن

رهم ده در دل پر مهر واحساست

مرا مگذار تنها ای دلیل راه امیدم

بهشتم،آسمانم، شعر جاویدم

مرا بگذار در زنجیر زندان غمت باشم

برایت قصه ها خوانم

به پایت شعر ها ریزم

مرا بگذار تا مستانه در پای تو آویزم

مرا در دیده پنهان کن

چه شبها تا سحر رویای آن چشم سیه کردم

مرا مگذار تا دور از تو ..ای مستی تبه گردم

ز پایم بند دل بگشا

مرا بگذار تا کاخی برایت از وفا سازم

تو را با کعبه دل آشنا سازم

بیا با من

بیا تا در میان موج دریاها

میان گرد باد سخت صحراها

کنار برکه های غرق نیلوفر

تهی از یاد فرداها

ز جام چشمهای تو می ناب نگه نوشم

منم آن مرغک وحشی

قفس بگشا

ز پایم بند دل را بر مدار ای آشنای من

مرا بگذار تا عمری اسیر آرزو باشم

سرا پا گفتگو باشم

شه من، شهر زاد گفتگو باشم

مران از سینه یادم را

مرا از کف مده آسان

مده،امید جاویدم

به لوح عشق من پایان.

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 15:39  توسط الهه  | 


 

 

من وشب همیشه تنهاییم

 

کاش می توانستم تنهاییم را بر سینه ماه نقش کنم

 

کاش دستی مرا تا بی نهایت می برد.

 

شب زیباست و تو خلوت شب با خود میشود تنها شد و همراه با ستاره ها به مهمانی ماه رفت.

 

شبها ایمان در دل آدمها جوانه میزند و نگاهمان رو به دیدار آسمان میبرد

 

خدایا امشب از کجا و به نام چه کسی بنویسم؟

.

.

.

.

.

انگشتانم در جنوب و اشکهایم در مشرق جریان دارند.

 

صدایم در رویاهای بومی تو می تپد.

 

ای که شبها در حواشی تپه های سوخته ریحان وشب بو می کاری بگذار زیر عطر صدایت قدم بزنم.

 

روزها و شبها مثل گرد باد به خود می پیچند و ردی باریک بر پشت روزگار باقی می گذارد.

 

و من تو در زمین ته نشین میشویم.

 

من و تو باقی نمی مانیم.

 

شاید هیچکس روی مزارمان شاخه گلی نگذارد.

 

بیا کنار من بیا تا یک عکس از روحمان بگیریم.استخوانهای من تشنه اند.

 

همه فرات را در کاسه ای بریز ونیل رابه من نشان بده.می خوام کلماتم را در سبدی کوچک بگذارم

 

و در امواج آن رها کنم.

 

به من بگو چگونه می توان از یک کبوتر آسمانی تر بود؟

 

چگونه می توان مثل ریشه ها نبود و به زمین دل نبست؟

 

چگونه می توان آینه وار سرشار از تماشا بود؟

 

من میدانم خورشید هر شب رو به سراب می رود و مهتاب هر شب حلالی تر می شود.

 

قلب همه آدمها نیز یک روز غروب خواهد کرد.

 

من می دانم در انبوه ابرها حتی یک ماهی کوچک نمی تواند شناور باشد.

 

من میدانم روزی روی لبخندهای ما غباری سنگین خواهد نشست.

 

بیا برویم سوی افقهای سرخ عشق وخاطره.اینجا پشت نگاههای مه آلود پرواز سینه سرخان به

 

چشم نمی آید.

 

بیا برویم . پاییز که بیاید پرستوها از درخت می افتند وبرگها پر از سرود آخر میشوند.

 

پاییز که بیاید،آوازهامان زیر باران خیس می شود.

 

بیا برویم عقربه هاروی 7 سکوت کرده اند تو هفت بار به دنیا آمده ای ومن هفت بار از دنیا رفته ام.

 

و سیبها هفت روز دیگر معطر میشوند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 12:33  توسط الهه  | 


 

 

روز اول پیش خود گفتم که او

 

ازدیاره باوفایی آمده

 

عاشقانه می پرستد او مرا

 

از تبار روشنایی آمده

 

روز دوم پیش خود گفتم که او

 

امده تا جان دهد رویای من

 

او تمام آرزوهای من است

 

امده شاید شود فردای من

 

با همین فکر خیال و آرزو

 

مست گشتم اینکم دلدار او

 

خانه کرد او در میان قلب  من

 

من شدم دیوانه دیدار او

 

حال بعد از این  همه رویای خویش

 

تازه دانستم که او مرد است مرد

 

قلب او از جنس سنگ خاره است

 

خانه دستان او سرد است سرد

 

او زمینم زد مرا بشکست ورفت

 

نو گل احساس من از شاخه چید

 

آرزوهای مرا در گور کرد

 

خرمن عشق مرا آتش کشید.

 

****************************************

 

 

____ وداع _____

 

 

((به سفر خواهم رفت))

 

کلماتی که ز لبهای ز گل خندانت

 

آمد و قلب مرا سخت آزرد

 

قلب من در تپش است

 

لحظه ای مات شدم...

 

لحظه تلخ وداع هر گز از یاد نرفت

 

من تو را می بینم

 

با لبانی خندان

 

چمدانی در دست ، کوله باری بر پشت

 

من ولی در سینه دارم آهی سوزان

 

اشک من چون باران

 

و دو دستم لرزان

 

و تو به آینه خود می نگری

 

من دوچشمم خیره

 

خیره بر جاده ای که قرار است تو فردا بروی

 

و سر انجام تو را با خود برد

 

من فقط دست تکان میدادم

 

غرق اندیشه که من

 

تا ابد از تو جدا خو اهم بود...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 10:15  توسط الهه  | 


خدایا ! با من صحبت کن

کودک نجوا کرد ،(( خدایا با من صحبت کن)) و یک چکاوک آواز خواند ولی

کودک نشنید.

کودک با صدای بلند گقت،((خدایا یک معجزه به من نشان بده)) و یک

زندگی متولد شد. ولی کودک نفهمید.

کودک نا امیدانه گریه کرد وگفت،(( خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم))

پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد

ولی کودک بالهای پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از

آنجا دور شد.

*****************************************

شکل آسمان بود.....

شکل بادبادک....

شکل عروسکی بی صدا...

شکل یک آرامش ممتد...

همه ذرات وجودم سادگی را تجربه کرد...

ازآن زمان روزها سالها نه لحظه ای می گذرد وهنوز من و آینه و کهنه زندانی در قاب

چشمها...

قصه ای به درازای زمان ...

ا

زخودم دور می شوم نه از آینه نه از بادبادک ...چگونه به هوافت!...

دستهایم خالی بود ...

امشب آسمان دراسارت ابرهای تکه تکه ماه را گم کرده بود...

سفراز دیروز تا هنوز نگاهم در مسیر بادبادک ...

هنوز هم دستهایم خالی است...

از آن زمان که من ترک اسب آزو نشستم و کالسکه خیال را به دنبال کشیدم چقدر گذشته ؟؟!

من تاکجا تاختم که اینگونه خسته ام؟.....

من تاکجا تاختم که اینگونه خسته ام؟؟!...

راستی از سوراخ کلید اتاق هم می شود آسمان را دید ...

فقط باید دید.........

چقدر فرو رفته ام.....!!!!

شاید نردبانی مرا ببرد تا پنجره ای رو به حققت...

ا

ز آن زمان روزها سالها نه لحظه ای می گذرد......

پله پله تجربه کرده ام که راستی می شود بادبادک را هم دزدید....

چگونه به هوا رفت؟؟! ....

دستهایم خالیست......

چگونه به هوا رفت؟؟.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 8:56  توسط الهه  | 


رفتم که نباشم ...!

که تو باشی و تو ...!

که چقدر لحظات بی تو بودن را مزه مزه کردم ...

 همه نبودنهایت تلخ بود.

 همه گس ... همه کال ...

 همه بی طعم از رویشی نه از خاک تنم ...!

 تو ماندی ... ولی هرگز از مقصدم نپرسیدی !

 که کجای راه " من " را گم کرده ام ...؟!
آری ...

 من از دیار غربت غربتم را دیاری غریبم....!

 و رهگذری که از ميان ذهن من ميگذرد ...

 هنوز هم غايب است ...
چقدر خستگی راه را در پاهای پینه بسته و آبله زده ام ، احساس کردم ...!

و تو هیچ ندانستی که چقدر در پی تو با پای پیاده به دنبال باد، تا انتهای راه دویدم ...!؟

و هیچ نیافتم ...!

 نه من را ، نه ترا ...!

و باز گشتم به ابتدای راهی که تو هم دیگر در آن نباشی ...

 به آغازی که من بودم و خدایی که آن روز درخت سیب را آفرید ...!

 از ابتدایی ترین راه ، آغاز خواهم کرد.
دوباره خواهم ساخت .
..!

 حتی اگر دیگر تو هم نباشی ...!

 نهالی خواهم کاشت ...!

 خوشه ای از دلی پاک ...!

 ساقه ای از صداقتی بی ریا ...!

دیگر گندمی های گیسوانت را به دست باد نخواهم داد ...!
آنقدر رفتم و رفتم ، که هنوز هم برنگشتم

شب را دوست دارم !

 چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد

 تا سر گرداني مرا ببيند .

چون انتها را نمي بينم .

تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم

شب را دوست دارم چون

 ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام

 را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند

 شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم

 از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم.

 از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ،

 چرا شبها به ديدارم نمي آيد؟

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 0:36  توسط الهه  | 


باز کن پنجره ها را که بهار

از کنار یک رود

از دل یک گل ناز

 کم کمک می آید

 باز کن پنجره ها را که نسیم بر دلت روح تجلی بخشد

وز رخت رنگ شقایق گردد

باز کن پنجره ها را که نسیم

با بهار آمده است.

لحظه ای گوش کن آواز قناری انگار

همره خنده قمری به غزلخوانی باغ آمده است

باغ را خوب نگر

که درختان با هم با جوانه هاشان

همگی منتظرند

چشم در راه بهار

باز کن پنجره ها را که بهار

کم کمک می آید.

 

وقتی که یاس می شکفد، وقتی که چلچله می خندد، وقتی که

دشت نفس می کشد، وقتی که آسمان آبیست، پنجره را بگشای

بگشای و ببین پای هر پنجره سمبلی پیدا شده است و زندگی در

وجود چمن جاریست.

 

*****************************************

 

جدال عقل واحساس

 

عقل واحساس و جدال بین این دو رو شاید خیلی ها تجربه کردن. من هم تجربه کردم

شاید در یک دوره از زندگیت دقت کنی ببینی با بقیه فرق داری .برات چیزایی مهمه که

 برای بقیه مهم نیست . چیزایی ناراحتت می کنه که اصلآ بقیه رو ناراحت نمی کنه و

شاید اصلآ نمی بینن که ناراحت بشن و از چیزایی شاد می شی که برای بقیه هیچیه.

وقتی میری بینشون هم تو احساس غریبی می کنی هم اونا احساس غریبی می کنن

نه تو باهاشون جور می شی نه اونا با تو جور میشن.....

هر جا می ری آدمها همین طورین. اصلآ گاهی اوقات فکر می کنی نکنه اونا از یه سیاره

دیگه اند. نکنه تو از یه سیاره دیگه ای هستی.

این جور نمیشه .می خوای زندگی کنی. می خوای تو شون بر بخوری . می خوای....

عوض می شی. احساسات رو می زاری کنار. اصلآ هم محلش نمی دی . خیلی هم

 پاپیچت شد میزاریش زیر پات .

این همه با احساس زندگی کردی چی شد؟چی داری پیش بقیه... می شی یه آدم

درست وحسابی . زندگیت هم درست وحسابی میشه . حالا دیگه نقشه می کشی

 که چیکار کنم اینو داشته باشم و بعد با چه ترفندی اون رو هم به دست بیارم وبعد

وبعد وبعد....

میشی مثل بقیه زمینی ها . مثل همه اونایی که به حساب خودشون زندگی می کنن

و زنده اند و همه چی دارند وخوشند و.....

دیگه مگه خدای مخربون کمکت کنه . شاید یه عشق پاک یه دوست خوب ، یه اتفاق

ساده،یه لحظه آسمونی باعث بشه که بر گردی به اصلت و دلت رو بزاری سر جاش

و دیگه تا آخر بودنت نازشو بکشی وحرفشو بخری و....

 

 


+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اسفند 1385ساعت 23:10  توسط الهه  | 


 

 

  • دخترک بر جلوآمدگی لبه پنجره تکیه زده و اشک ریزان به بیرون پنجره نگاه می کرد تا سگ مورد علاقه اش را دفن کنند. پدربزرگ متوجه این صحنه شده و با شتاب او را به طرف دیگری هدایت نموده و پنجره را باز کرد و باغچه ای پراز گلهای رنگارنگ زیبا و علفهای سرسبز و خرم درجلو دخترک ظاهر شد. دخترک با دیدن این منظره احساس شادی و آسودگی می کند. پدر بزرگ در حالی که موی دخترک را نوازش می کند ،می گوید :"دخترکم ،پنجره را درست بازنکردی." بخاطرداشته باشید:درکنار ناکامی و شکست دریچه دیگری قرار دارد و شاید شما از آن امید و نشاط را ببینید.
  • پیرمردی سوار بر قطار به مسافرت می رفت . به علت بی توجهی یک کفش ورزشی وی از پنجره قطار بیرون افتاده بود . مسافران دیگر برای پیرمرد تاسف می خوردند. ولی پیرمرد بی درنگ کفش دیگرش را هم بیرون انداخت.همه تعجب کردند .پیرمرد گفت که یک کفش نو برایم بی مصرف می شود ولی اگر کسی یک جفت کفش نو بیابد ، چه قدر خوشحال خواهد شد." ادم معقول همواره می تواند از سختی ها شادمانی بیافریند و با آنچه از دست داده است فرصت سازی کند .
  • شکارچی از آشیانه عقاب جوجه عقابی را گرفته و به خانه خود آورد ه و در مرغدانی جوجه عقاب را می پروراند. کم کم این جوجه بزرگ شده و شکارچی می خواست او را چون عقاب شکاری بپروراند. اما چون جوجه عقاب هرروز با مرغان زندگی می کرد اصلا میلی به پرواز نداشت. عاقبت ،شکارچی به ناچار جوجه را به قله کوه همراه آورد و ناگهان او را پرتاب کرد . عقاب بیچاره مانند قطعه ای سنگ به پائین سقوط کرد اما و از بیم و هراس مرگ نهایتا به پرواز در آمد. باید به خود اعتماد داشت. اطمینان و جسارت انسان معمولا درموقع جنگیدن برای مرگ یا پیروزی و در زمان گریز از خطر و مهلکه شکل می گیرد .
  • هرروز صبح هنگامی که خورشید از شرق طلوع می کند، در دشت پهناور افریقا جانوران شروع به دویدن می کنند. در این موقع شیر به بچه خود می گوید که تو باید تندتر و تندتر بدوی . اگر نتوانی از بز کوهی که آرام تر از دیگر حیوانات است بدوی ، از گرسنگی خواهی مرد. درسوی دیگر، بزکوهی هم به بچه خود چنین می آموزد:تو باید تند تر بدوی، اگر نتوانی از شیر که سریع تر از همه می دود ،جلوتر بدوی ،شکار خواهی شد . " هنگامی که شما از موفقیت خود راضی و خوشنود و قانع باشید ،باید بدانید که گرچه شما سریع می دوید ولی دیگران تند تر ازشما می دوند.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 23:34  توسط الهه  | 


دو مرد جوان نزد شیوانا آمدند واز او پرسیدند:

 

فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن چقدر است؟

 

شیوانا اندکی تامل کرد وگفت: فاصله مشکل یک فرد تا راه نجات او از آن مشکل

 

برای آن شخص به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!

 

آن دو مرد گیچ وآشفته از نزد شیوانا بیرون آمدند و در بیرون از مدرسه با هم به بحث

 

و جدل پرداختند .

 

اولی گفت:من مطمئنم که منظور استاد معرفت این بوده که باید به جای روی زمین

 

 نشستن  از جا بر خواست وشخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد .با یک جا نشستن

 

و زانوی غم بغل گرفتن هیچ مشکلی حل نمی شود.

 

دومی فکر کرد وگفت:اما اندرزهای پیران معرفت معمولا بار معنایی عمیق تری دارند.

 

و به این راحتی قابل بیان نیستند . آنچه تو میگویی هزاران سال است که بر زبان

 

همه جاریست و همه آن را میدانند . شیوانا منظور دیگری داشت.

 

پس بر گشتند و از شیوانا پرسیدند .

 

شیوانا لبخندی زد وگفت: وقتی یک انسان دچار مشکل میشود باید ابتدا خود را به

 

 نقطه صفر برساند

 

نقطه صفر وقتی است که انسان در برابر کائنات وخالق هستی زانو می زند و از او

 

 مدد می جوید . بعد از این نقطه صفر است که فرد می تواند به پا خیزد و با اعتقاد

 

به همراهی کائنات دست به عمل بزند.

 

بدون این اعتقاد وتوکل برای هیچ مشکلی راه حل پیدا نخواهد شد .

 

باز هم می گویم فاصله بین مشکلی که یک انسان دارد با راه چاره او فاصله بین

 

 زانوی او وزمینی است که بر او ایستاده .

 

 

*****************************************

 

 

شب میلاد

 

 

شب میلاد عزیزت ای یار شب غمگینی بود.

 

خانه از گل لبریز ، همه جا پرتو شمع

 

دوستانت همه شاد ، عاشقانت همه جمع

 

لیک در جمع عزیزان تو نبودی ...افسوس.

 

عکس زیبای تو در جام بلور

 

همه با یاد تو خندان بودند

 

و من خانه به طوفان داده

 

در میان همه گریان بودم

 

شمع همراه دل من می سوخت

 

چه کنم..بی تو در شادیها

 

بر دلم باز نبود

 

ای سراپا همه عشق

 

گریه شمع کجا؟

 

تو کجا با دل تنگ!

 

من که از اشک غریبانه چو دریا بودم

 

تو ندانی که چه تنها بودم

 

کاش میدانستی

 

شب میلاد عزیزت ای یار

 

من به اندازه چشمان همه مردم شهر

 

گریه کردم در خویش

 

 

       گریه ام بدرقه راهت باد__________

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 0:14  توسط الهه  | 


شستم کنارش , روی نیمکت سفید نیگام نکرد , نیگاش کردم  یه دختر بچه پنج شیش ساله با موهای خرمایی و لبای قلوه ای
- سلام کوچولو ,
سرشو برگردوند و لبخند زد
- سلام ,
چشاش قهوه ای روشن بود , صاف و زلال , انگار با چشاش داشت می خندید
- خوبی ؟
سرشو بالا و پایین کرد
- اوهوممم
- تنها اومدی پارک ؟
دوباره خندید , صدای خندش مثل قلقلک گوشامو نوازش می داد
- نههه ... اوناشن .. دوستام ...
با انگشت وسط پارکو نشون داد نگاه کردم , دو تا بچه , یه دختر و یه پسر سوار تاب شده بودن و بازی میکردن
خیلی ساکت و بدون هیچ سر و صدایی با تعجب نگاش کردم
- پس تو چرا تنها نشستی ؟ نمی خوای بری تاب
بازی .
سرشو به چپ و راست تکون داد
- نه , من ازونا بزرگترم
ایندفه من خندیدم , اونقدر جدی حرف می زد که کنترل خنده برام مشکل بود با چشای درشت شدش نگام کرد و گفت :
- شما نمی رین بازی ؟
اینبار شدت خندم بیشتر شد , عجیب شیرین حرف می زد
- من ؟ من برم بازی ؟ من که از تو هم
بزرگترم که ,خودشو کشید کنارم و دست کوچیکشو گذاشت روی گونه ام , خیلی جدی نگام کرد
- نه , شما از ما سه تا هم کوچولوترین ,
خیلی ...
نتونستم بخندم , نگاهش میخکوبم کرد و دست سردش که روی گونه ام ثابت مونده بود نمی دونستم جواب این حرفشو چی بدم
- دلتون می خواد با دوستای من دوست بشین ,
دستشو برداشت و دوباره لبخند زد ,
- ناراحتتون کردم ؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم :
- نه ... اصلا , صداشون کن
از روی نیمکت پرید پایین و آروم گفت :
- بچه ها .. بیان
بچه ها از همون فاصله دور صدا رو شنیدن و
از روی تاب پریدن پایین
- راستی اسم تو چیه خانوم کوچولو ؟
برگشت و دوباره با یه حالت جدی توی چشام نگاه کرد و گفت :
- من اسم ندارم , ولی دوستام به من می گن
آهو...
گیج شده بودم , اسم ندارم ؟ خواستم یه سئوال دیگه ازش بپرسم که بچه ها از راه رسیدن
- سلام .. سلام
جوابشونو دادم :
- سلام
پسربچه لپای سرخ و چش و ابروی مشکی داشت و دختر کوچولوی همراهش موهای بلند خرمایی با چشای متعجب و آبی ,پسر بچه به آهو نگاه کرد و پرسید :
- این آقا دوستته آهو جون ؟
آهو سرشو تکون داد و در حالیکه با دست پسرک رو نشون می داد گفت :
- این اسمش مانیه , چار سالشه , دو ساله که مرده , توی یه تصادف رانندگی , اینم نسیمه , اممم ... , پنج سالشه , سه روزه که مرده , ... ,
باباش ... باباش ... ( نسیم با دستای کوچیکش صورتشو گرفت و به شدت گریه کرد )
نمی تونستم تکون بخورم , خشکم زده بود صدای ضربان تند قلبمو به وضوح می شنیدم و همینطور صدای سکوت عجیبی که توی پارک پیچیده بود
آهو نسیم رو بغل کرد , چشاش سرخ شده بود
- باباش دوسش نداشت , خفش کرد , اونقدر گلوش فشار داد تا مرد , ببین ...
با دست گردن نسیم رو نشون داد دور گردن باریک نسیم یه خط متورم سیاه , یه چیزی شبیه رد دست به چشم می خوردحالم داشت بد می شد نمی تونستم چیزی رو درک کنم فقط نفس می کشیدم , به زحمت تونستم بگم :
- و تو ..؟
آهو لبخند زد ,
- من هفت سالمه , توی یه زیر زمین مردم , از گشنگی و تشنگی , زن بابام منو انداخ اون تو و درو روم بست , اونجا خیلی تاریک بود , شبا می ترسیدم , سه روز اونتو بودم ,یه شب چشامو بستم و از خدا خواستم منو ببره پیش خودش , خدا هم منو برد پیش خودش , منو بغل کرد و برد .
نمی تونستم باور کنم , همه چیز بیشتر شبیه یه فیلم وحشتناک بود تا واقعیت سه تا بچه معصوم , یعنی اینا .. اینا مرده بودن !
نسیم دیگه گریه نمی کرد , مانی دست آهو رو گرفته بود و می کشید : - بریم آهو جون ؟
- ما باید بریم .
به خودم اومدم ,
- کجا ؟
مانی با انگشت به یه گوشه آسمون اشاره کرد :
- اون جا
آهو خندید و گفت :
- ما خیلی کم میایم اینجا , اون بالا خیلی بهتره , خدا با ما بازی می کنه , تازه سواریمونم میده بچه ها خندیدن
- اگه ببینیش عاشقش می شی چشام خیس بود , خیلی خیس , اونقدر که تصویر اونا مدام مبهم و مبهم تر می شد
فقط تونستم از بین بغضی که توی گلوم گیر کرده بود بپرسم :
- خدا ..خدا چه شکلیه ؟
و باز هر سه تا خندیدند
آهو گفت این شکلی , دستاشو به دو طرفش باز کرد و شروع کرد به رقصیدن همونطور که می رقصید آواز می خوندنسیم و مانی هم همراه آهو شروع به رقصیدن کردند از پشت قطره های گرم اشکی که چشمامو پوشونده بود رقص آروم و رویاییشونو تماشا می کردم آوازی که آهو می خوند , ناخودآگاه منو به یاد خدا مینداخت خدایی که با بچه ها بازی می کنه صدای آواز مثل یه موسیقی توی گوشم تکرار می شد
بعد از چند لحظه دیگه هیچی نفهمیدم
***
چشمامو که باز کردم شب شده بود
دور و برمو نگاه کردم , پارک ساکت و تاریک بود و اثری از بچه ها نبود نمی دونستم چه مدت روی نیمکت خوابم برده بودو نمی تونستم چیزایی که دیده بودم باور کنم نگاهم بدون اراده به اون گوشه ای از آسمون که مانی نشون داده بود افتاد سه تا ستاره اون گوشه آسمون بود , نزدیک هم , و یکیشون پر نور تر از بقیه صدای آهو توی گوشم پیچید :
- تو از ما سه تا خیلی کوچولوتری , خیلی کوچولوتر
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 0:35  توسط الهه  | 


 

خواب دیدم  در خواب با خدا گفتگو داشتم.

 خدا گفت:(( پس میخوای با من گفتگو کنی؟))

گفتم: اگه وقت داشته باشی.

خدا استقبال کرد و گفت:(( من همیشه وقت دارم چه سوالی در ذهن داری که میخوای از من بپرسی؟ ))

پرسیدم:چه چیزی بیشتر از همه شما را در مورد انسان متعجب میکنه؟

خدا پاسخ داد....اینکه آنها از بودن در دوران کودکی ناراحت میشوند .عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دورانه کودکی را میخورند.

اینکه سلامتشان را صرفه بدست آوردن پول میکنند وبعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.

اینکه با نگرانی نسبت به آینده زمان حالشان را فراموش میکنند،آنچنان که دیگر نه در اینده زندگی میکنند و نه در حال و همچنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبودند.

با توجه به الطاف خدا مدتی ساکت ماندم.بعد پرسیدم:((به عنوان خالق انسانها میخواهید آنها چه درسهایی از زندگی یاد بگیرند؟))

خدا پاسخ داد:یاد بگیرند که نمیتوان دیگران را مجبور به دوست داشتن کرد اما میتوان محبوب دیگران شد.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرندکه ثروتمند  کسی نیست که دارایی بیشتری داراد بلکه کسی است که نیاز کمتری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوان زخمی عمیق در دله کسانی که دوستشان دارند ایجاد کنند ولی سالها وقت لازم است تا ان زخم التیام یابد.

با بخشیدن بخشش یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که انها را عمیقا دوست داراند اما بلد نیستند احساساتشان را ابراز کنند یا نشان بدهند.

یاد بگیرند که میشود ۲ نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند و هم پیشقدم باشند در بخشیدن دیگران.

و یاد بگیرند که من همیشه هستم!

همیشه....................................     

 

******************************

 

تو می آیی

 

 

مي دانم که مي آيي...

تو را ديشب من از لحن عجيب بغض ها يم‌‌ خوب فهميدم

تو را بي وقفه از بارن پاک چشم هايم سير نوشيدم

تو مي آيي...مي دانم که مي آيي

و بر ابهام يک بودن نگين آبي احساس مي بندي

واز تکرار پوچ لحظه هاي سرد تنهايي

مرا بر نبض پر کار شکفتن مي نشاني...

تو مي آيي...خوب مي دانم

که پروانه نشانت را ميان قا صدک ها ديد

ميان قاصدک هايي که از من تا نهايت دور مي شد

تو مي آيي و من را از نگاه سرد آيينه شبيه دختري ازجنس يک پرواز

ميان گرمي دستان پر مهرت دوباره باز مي گيري

تو مي آيي و

من اين را شبيه حجم يک بوييدن مطبوع از آواز اقاقي هاي سرگردان!

شبيه يک قنوت سبز نيلوفر ميان برکه اي عريان

دوباره خوب فهميدم!

تو مي آيي , مي دانم , خوب مي دانم که مي آيي

و من را, در حريم امن چشمانت , به آرامش

به فردايي پر از شوق و تپش ها يي مقدس!

مي رساني...

تو مي آيي , خوب مي دانم که مي آيي...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1385ساعت 23:29  توسط الهه  | 



می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
آی آقا ! سفره خالی می خرید؟

*******************


عاشق ومعشوق بودن مشکله

در این دنیای فانی پاک زیستن مشکله

توی این کیهان بی عدل وعدالت زندگی کردن با مردم مظلوم مشکله

تو این دنیای بی روح و حقیقت معرفت داشتن مشکله

می خوای بدونی عشق تو ی این دوره زمونه چه شکلیه؟

گوش کن  !می شنوی؟ دارن در می زنن:


-  کیه در میزنه؟

-  یک سبد گل با یه دسته شقایق.

-  و بعد؟

-  عشق!

-  در چه لباسی؟

-  در لباس پاکی وصداقت!

-  کلامش؟

-  محبت!

-  دنیایش؟

-  آرزو وخوشبختی!

- گولشو نخور!......دنیات رو می گیره.....در رو باز نکن.

- اما....اما مهمان حبیب خداست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:14  توسط الهه  | 


يه روز بهم گفت: «مي‌خوام باهات دوست باشم؛آخه مي‌دوني؟    من اينجا خيلي تنهام
بهش لبخند زدم و گفتم:     «آره مي‌دونم. فكر خوبيه.    من هم خيلی تنهام.
يه روز ديگه بهم گفت:   «مي‌خوام تا ابد باهات بمونم؛   آخه مي‌دوني؟      من اينجا خيلي تنهام.
بهش لبخند زدم و گفتم:   «آره مي‌دونم.   فكر خوبيه.   من هم خيلي تنهام.
يه روز ديگه گفت: «مي‌خوام برم يه جاي دور،     جايي كه هيچ مزاحمي نباشه.
بعد كه همه چيز روبراه شد تو هم بيا.    آخه مي‌دوني؟      من اينجا خيلي تنها.
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره مي‌دونم.     فكر خوبيه.     من هم خيلي تنهام».
يه روز تو نامه ا‌ش نوشت: «من اينجا يه دوست پيدا كردم. آخه مي‌دوني؟    من اينجا خيلي تنهام.
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:    «آره مي‌دونم.    فكر خوبيه.   من هم خيلی تنهام.
يه روز يه نامه نوشت و توش نوشت:
«من قراره اينجا با اين دوستم تا ابد زندگي كنم.    آخه مي‌دوني؟     من اينجا خيلي تنهام».
براش يه لبخند كشيدم و زيرش نوشتم:    «آره مي‌دونم.    فكر خوبيه.     من هم خيلي تنهام».
حالا ديگه اون تنها نيست
و من از اين بابت خيلی  خوشحالم
 و چيزی که بيشتر خوشحالم می کنه
اينه که نمی دونه من هنوز هم خيلي تنهام

 

*************************

نرگس هرروز در کنار آبگير مي آمد و به روي آن خم مي شد، تا زيبايي خود را بنگرد.
 روزي چنان شيفته ي زيبايي خود شده بود که در آبگير افتاد و غرق شد.
 پريان جنگل پس از مرگ نرگس سراغ آبگير رفتند و ديدند
 که آب گوارايش تبديل به اشک شور چشم شده است.
از او پرسيدند: "چرا گريه مي کني؟"
 پاسخ داد براي نرگس. پريان گفتند
پريان گفتند همه ي ما سايه به سايه ي نرگس حرکت مي کرديم،
 اما تو تنها کسي بودي که مي توانستي به زيبايي نرگس خيره شوي.
 آبگير پاسخ داد مگر نرگس زيبا بود؟!!
 پريان با تعجب پاسخ دادند مگر تو نمي داني که نرگس هر روز براي ديدن
 زيبايي خودش به روي تو خم مي شد.؟
آبگير پاسخ داد من به زيبايي نرگس توجه نکردم ولي هر وقت او روي من خم مي شد،
 من زيبايي خود را درون اعماق چشمانش مي ديدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم دی 1385ساعت 11:30  توسط الهه  | 


 

زندگی شاهد دلباختگی های من است

 

و در آن اوج فرو ریختنم دیده

 

                       ونشستن به غم انگیز ترین تنهایی

 

زندگی دیده که زنجیر شدم

 

ز غم رفتن تو پیر شدم

 

                  زندگی دیده غمم را بی تو

 

زندگی دیده که در مرگ گل سرخ شکستم از ساق

 

من به پژمردن مریم ،از خزر تا خلیج گریسته ام

 

تا که پژمردن گل را به تو پیغام دهم

 

                                 تا که کاری بکنی

 

تا که دریا خبر از تشنگی ام رابدهد

 

شاید آنگاه بیایی از دور

 

مشک آبی سر دوشت باشد

 

تا که آنگاه دلم را ز تو سیراب کنم

 

                    آه ،افسوس چه بیهوده خیالی دارم

 

در چه ابهام غریبی دل من در مانده

 

و کسی نیست که درمان بکند دردم را

 

نه طبیبی ، نه رفیقی ، نه صدایی ، نه نوایی

 

نه شکستن سکوتی ، نه رسیدن ندایی

 

نفسی نیست دگر تا که برآرم فریاد

 

                           و بگویم که چه کردی با من

 

و بگویم که کبوتر را در شب بارانی سخت

 

زیر چتر دل خود راه ندادی تو دگر

 

و کبوتر افسرد

 

و تب آلود به تاریکی شبها پژمرد

 

بر وبالش زخمی،پر پرواز شکست

 

                                شوق پروازش مرد

 

وعطش تاب وتوانش را برد

 

آه ، افسوس چه دهشتناک است

 

و کبوتر عمری به نهان خانه نشست

 

و کسی هیچ نفهمید که کبوتر زخمیست

 

و کسی هیچ نگفت:

 

که کبوتر روزی

 

از شفق تا به فلق می چرخید

 

                       ولی امروز کبوتر هم نیست

 

آری آری و غم انگیز ترین تنهایی

 

آنکه عمری نفسش بند نفسهایم بود

 

نا گهان کوزه احساس شکست

 

                   بند احساس برید

 

و تو را با همه بی سامانی به بابان عطش تنها برد

 

و تو ماندی

 

غم غربت یک سو ، غم تنهایی وغربت یک سو

 

و فراسوی همه

 

             غم بی او بودن، غم بی او مردن

 

و چه تنهایی سختی داری

 

هیچ کس نیست که دستت گیرد

 

و تو تنهایی و در فصل خزان می نگری

 

و تو دیدی که خزان باغت را

 

به یکی باد فسرد

 

و نهال عشق را ریشه کن از جا برد

 

وتو دیدی که خزان باغ دلت زرد نمود

 

و تو در بهت غریبی ماندی

 

                   به کجا باید رفت؟

 

به کجا باید رفت که شود ،آه نفس تازه کنی

 

دگر آنجا غم عشاق غم دوری نیست

 

غم مهجوری ومشجوری نیست

 

                        و کبوتر آنجا تا خدا می چرخد

 

و همه چتر بزرگی دارند

 

که کبوتر را زیر آن جا دادند

 

کاش باران رنگ غم را می شست

 

و هوا بوی اقاقی میداد

 

شاید آنگاه مریمها دوباره می روئیدند

 

و آینه آینه شادی می پاشیدند

 

                و سبد سبد عشق میدادند

 

افسوس!

 

افسوس و صد افسوس که تو راه خیالم هستی

 

فکر من قدرت پروازش نیست

 

تو در اندیشه من، در خوابم

 

لحظه لحظه ،هر جا در کنارم هستی

 

و چنین است که من غرق سرابم بی تو

 

تو ببین رنگ خزانم

 

من پر از خواب بهارم

 

آه ای کاش که می فهمیدی

 

که من از زخمه تیغت به سراشیبی گور

 

                         بی هیاهو رفتم

 

آه ای کاش غم از من می رست

 

و تو می فهمیدی غم مهجوری تو

 

کمرم را بشکست

 

کاش می فهمیدی...

 

                            کاش می فهمیدی...

+ نوشته شده در  جمعه هشتم دی 1385ساعت 1:3  توسط الهه  | 


هر جا از عاشقی بپرسند که عشق چیست تنها به زخمهای دلش اشاره میکند.

 

عشق ترجمه زخم است

 

عشق حاشیه انسان بر کتاب افرینش است

 

عشق خلاصه جهان است

 

عشق پاسخ مبهم انسان به ابدیت است

 

عشق به وجود آمدن تدریجی محبت است

 

عشق خرید وفروش پایاپای عاشق ومعشوق است

 

عشق پیغامی است که پرستوها همراه با کوچ خود به سرزمین دیگر می برند

 

عشق لک لکی است که روی درخت خاطرات ما لانه دارد

 

عشق پنجره ای است که می توان آن را به روی آینه گشود

 

عشق رابطه بین ما وپروانه هاست

 

عشق تقسیم دل ما بر همه زیبایی هاست

 

عشق همان کوچه ایست که همیشه دوست داریم از آن عبور کنیم

 

عشق محله ایست که دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد

 

عشق عقد دائمی ما با غربت است

 

عشق شب نامزدی ما با جداییست

 

عشق امتحان ورودی رحمت الهی است

 

عشق یک عمل جراحی حیرت انگیز است که خداوند روی قلب آدمی انجام میدهد

 

عشق تنها از سینه سوختگان محبت ودود چراغ خوردهای معرفت بر می آید

 

هرکس می خواهد عشق را تماشا کند خود را تماشا کند

 

عشق منو توییم به اضافه یک پاییز خزان عمر

 

**********************

 

لوئیز ردن زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار وبار به او بدهد. به نرمی گفت شوهرش بیمار است و نمیتواند کار مند و شش بچه شاد بی غذا مانده اند.
جان کانک هاوس(صاحب مغازه) با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی می خواست او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار میکرد گفت:« آقا شما را به خدا... به محض اینکه بتوانم پولتان را میاورم.»
جان گفت نسیه نمیدهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را میشنید به مغازه دار گفت: « ببین خانم چه میخواهند خرید این خانم با من.»
خوار و بار فروش با اکراه گفت:« لازم نیست... خودم میدهم. لیست خریدت کو؟»
کوئیز گفت:« اینجاست »
« لیست خریدت را بگذار روی ترازو. به اندازه وزنش هر چه خواستی ببر.»
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد... از کیفش تکه کاغذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روز کفه ترازو گذاشت... همه با تعحب دیدند کفه ترازو پایین رفت.
خواروبار فروش باورش نشد. مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد. کفه ترازو برابر نشد... آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خوارو بار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روز آن چه نوشته شده است.
کاغز لیست خرید نبود... دعای زن بود که نوشته بود:« ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری... خودت آن را بر آورده کن.»
مغازه دار با بهت جنس ها را به لوئیز داد و همین جا ساکت و متحیر خشکش زد.
لوئیز خداحافظی کرد و رفت.
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت:« تا آخرین پنی اش می ارزید.»
فقط اوست که میداند وزن دعای پاک چقدر است...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 22:56  توسط الهه  | 


 

یک پاسخ

 

دستها بالا بود

 

هر کسی سهم خودش را طلبید

 

سهم هر کس که رسید

 

داغ تر از دل ما بود

 

ولی

 

نوبت من که رسید

 

سهم من یخ زده بود!

 

سهم من چیست مگر؟

 

یک پاسخ

 

پاسخ یک حسرت!

 

سهم من کوچک بود

 

قد انگشتانم

 

عمق آن وسعت داشت

 

وسعتی تا ته دلتنگی ها

 

شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند

 

**********************************

 

من می توانم

من مي توانم اگر بخواهم .
من مي توانم قلبي داشته باشم مانند آب ، پاک و زلال که نور الهي در آن تجلي يابد
.
من مي توانم همه مخلوقات خداوندي را دوست داشته باشم و با همه آنها پيوندي الهي يابم
.
من مي توانم همه انسانها را با هر رنگ و نژاد دوست بدارم و از بودن در کنار انسانها بهره مند شوم و آنها را نيز از حضورم بهره مند سازم
.
من مي توانم غم ها را فراموش کنم . همچنين غم را از چهره ديگران بزدايم
.
من مي توانم به استقبال شادي ها روم و شادي را مهمان دلهاي پاک گردانم
.
من مي توانم آنقدر قلبم را سرشار از مهر و محبت و عشق کنم که ديگر جاي براي کدورت و دلخوري و نفرت باقي نماند
.
من مي توانم به خاطر همه نعمت هاي خداي عزيز و مهربان از او تشکر و سپاسگزاري نمايم و هر روز شکر نعمتهايش را به جاي آورم
.
من مي توانم صادق و مهربان باشم
.
من مي توانم در مسير الهي خويش گام بردارم و در اين راه ، خود ناظر بر اعمال و گفتار و انديشه هايم باشم
.
من مي توانم هر گاه با مشکلي و سد راهي مواجه شدم از صميم قلب خدا را صدا کنم و دستانم را به سمت آسمان دراز کنم و با پاکترين نيات به درگاهش دعا کنم
.
من مي توانم به سمت بهترين ها تغيير مسير يابم و از تغيير دروني و بيروني هراسي نداشته باشم
.
من مي توانم به هر آنچه که خداوند براي من در نظر گرفته راضي باشم
.
من مي توانم هر چند که گناه کار باشم اما به لطف بي پايان حق اميدوار باشم و در زندگي تلاش کنم براي بهتر زيستن
.
من مي توانم با خالصانه ترين محبت ها قلب افراد خانواده ام ، دوستانم و همه اطرافيانم را شاد کنم
.
من مي توانم در تصميم گيريها از تجربيات گذشته که بهترين راهنماي من هستند کمک بگيرم
.
من مي توانم خالصترين و پاکترين باشم و بدون توجه به اوضاع کنوني جهان و جامعه همين گونه باقي بمانم
.
من مي توانم عضو مفيد جامعه ام باشم . و براي برقراري نظام اجتماعي يک حلقه محکم باشم
.
من مي توانم با دلي پاک و قلبي سرشار از عشق خداوندي ، با نيايشهاي صميمانه و تلاش حقيقت زندگي ام را دريابم
.
من مي توانم بهتر فکر کنم و انديشه ام را در راه الهي جاري سازم
.
من مي توانم بنده خوب خدا باشم . و آنگونه که شايسته پرستيدن خداست او را بشناسم و بپرستم
.
من مي توانم با سخت ترين مشکلات زندگي مبارزه کنم و با ايمان به خدا ، اميد ، تلاش و همت ، سر بلند و سلامت فاتح اين ميدان باشم
.
من مي توانم عاشقانه زندگي کنم . و خوشبختي را با تمام وجود حس کنم
.
من مي توانم اگر بخواهم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 15:47  توسط الهه  | 



گذر عمر.............

غنچه خندید ولی باغ به این خنده گریست
غنچه اونروز ندانست که این گریه ز چیست

باغ پر گل شد و هر غنچه به گل شد تبدیل
گریه باغ فزونتر شد و چون ابر گریست

                با غبان آمد و یک یک همه گلها را چید
                  گفت پژمردگیش را نتوتنم نگریست

           من اگر از روی هر شاخه نچینم گل را
           چه به گلدان و چه گلزار دگر عمرش فانیست

           همه محکوم به مرگند چه انسان و گیاه
           این چنین است همه کار جهان تا باقیست

گریه باغ از آن بود که او می دانست
غنچه گر گل بشود هستی او گردد نیست

رسم تقدیر چنین است و چنین خواهد بود
می رود عمر ولی خنده به لب باید زیست

******************************

مترسک


توی یه مزرعه بزرگ که میان یه روستای آرام و ساکت بود که مردماش با هم دوست و آشنا بودند یه مترسک زندگی میکرد
صبح تا شب یه جا ایستاده بود و اطراف را نگاه میکرد روز هایش تکراری شده بود
وقتی خوشه های گندم با باد میرقصیدند,یا روستاییان با هم به جمع آوری گندم ها میامدند و از شادی آواز می خواندند دیگه برایش اهمیت نداشت.او زیبایی های اطراف را دیگه نمی دید و همه برایش مسخره بود آخه او خیلی تنها بود
هیچکس قدر او را نمی دانست
آن گندم های خود خواه او را که صورتی زشت داشت مسخره می کردند و زیبایی خود را به رخ او می کشیدند و قلبش را میشکستند
آن روستایی های مغرور,هیچ وقت به فکر او نبودند
چه زمان هایی که او اشک هایش را به قطره های باران سپرده بود و
چه سال هایی که از روی دلتنگی با برف ها حرف زده بود و برفها بستر گرمای او بودند نه بستر سرمایش
چه روزهایی که با سایه خود درددل میکرد و او را دوست خود فرض میکردی,دوستی که
هیچگاه با او حرف نزد
و هیچ کس نبود که این همه تنهایی را ببیند
پرنده ها تا او را میدیدند,فرار می کردند,بچه ها هنگام بازی او را با سنگ میزدند
و او به جای گریه,لبخند میزد تا مبادا آن خنده های کودکانه.باز به سکوت مطلق مزرعه تبدیل شود
او دیگر از آن همه سکوت متنفر بود
حاضر بود صدای درد را در خود خفه کند ولی باز آن سکوت به سراغش نیاید
سالها کذشت و او دیگر پیر شده بود,شاید هم جوان بود ولی درد روزگار.بی مهری دنیا او را پیر نشان می داد
آنقدر زیر باران و برف مانده بود که لباس تنش پاره پاره شده بودوشاخه های بدنش زیر نور آفتاب خشکیده بودند و او دیگر توان ایستادن نداشت
پرنده ها دیگر از او نمیترسیدند و او چه شاد بود میان خشم روستاییان
یه روز مردم ده بعد سالها به سراغش آمدند و او تصور کرد که آنها به تنهایی او پی بردند
چه تصور احمقانه ای
مترسک به آنها لبخند زد ولی آنها هیچی ندیدند جز پیری مترسک
همه یک صدا حکم مرگ او را دادند بدون آنکه بدانند او سالهاست که مرده
او را تکه تکه کردند و با هر ضربه آنها, مترسک فریاد شادی سر میداد آخه دیگه مجبور نبود سالهای بیکسی را تحمل کند
لحظه های آخر چشمهایش را گشود و دید مترسک جدیدی جای او آمده و او با خود فکر کرد باز هم تکرار تنهایی این دفعه برای یه مترسک دیگر
حالا اجزای تکه تکه مترسک هر گوشهای افتادهایت
عدهای از پرنده ها از شاخه های خشکیده او لانه ساختند و او بستر گرمای جوجه های آنها شد,همان پرنده هایی که روزی از او میترسیدند,
حالا در آغوش او
می خوابند
تکه های دیگر او گرمای آتشی شد برای سرمای کودکان,کودکانی که
او را با سنگ میزدند
مترسک از اینکه با مرگش دلها را شاد کرده بود شاد بود و بعد از سالها خندید


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 21:48  توسط الهه  | 


نامه ای ازطرف خدا وند

گیرنده:تو

فرستنده:حاکم هستی

تاریخ:امروز

موضوع: خود تو

عطف به :زندگی

من پرور دگار تو هستم وامروز به همه مشکلات تو رسیدگی می کنم به یاد داشته باش که من هیچ نیازی به تو ندارم.چنانچه زندگی تو را در موقعیتی قرار داد که در توان تو نبود.هیچ کوششی برای حل آن نکن فقط آن را در صندوق نامه ای به خداوند بینداز. گره همه آن مشکلات باز خواهد شد.ابته در مجرای زمانی من ...نه تو.

 

پس زمانی که آن را به صندوق انداختی با نگرانی و دلواپسی های خود بر آن تمرکز نکن در عوض به همه چیزهای خوبی که داری فکر کن چیزهایی که موهبتهای زندگیت محسوب می شوند.

 

چنانچه خود را در ترافیک سنگین خیابان یافتی که هیچ گونه راه فراری ندارد..نا امید نشو.بدان مردمی در این جهان زندگی می کنند که حتی داشتن اتو مبیل شخصی و رانندگی کردن را در خواب هم نمی بینند.

 

چنانچه یک روز کاری را سپری کرده ای به کسی فکر کن که چند سال است بی کار است ....چنانچه در روابط عاطفی خود دچار یاس و نا امیدی شدی به کسی فکر کن که هیچ گاه طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را نچشیده است .

 

اگرغصه می خوری که تعطیلات آخر هفته ات خراب شده  به زنی فکر کن که برای سیر کردن شکم بچه هایش هفت روز هفته را روزی 12 ساعت در حال انجام کار طاقت فرساست.

 

اگر اتو مبیلت در وسط جاده خراب شد و تو کیلو متر ها دور تر از شهر مانده ای به شخص معلول و نا توانی فکر کن که درآرزوی پیاده روی است .چنانچه در آینده موی سپید بر سرت دیدی به زنی مبتلا به سرطان فکر کن  که در حال شیمی درمانیست و آرزوی نگاه کردن در آینه و مرتب کردن موهایش را دارد.

 

اگر دچارضرر و زیانی شدی و با خود فکر کردی که این چه زندگی است.از خودت بپرس هدف و مقصودت در این دنیا چیست؟

شکر گذار باش زیرا افرادی بر این کره خاکی زیسته اند که حتی فرصتی برای زندگی نداشته اند و خیلی زود چشم از این دنیا بسته اند...

 ٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

 

برهوتی بی پایان

 

گریستن را همچون تمنایی نا ممکن و محکوم آموخته ام .

 

و من آن پرنده ترد ونازک بالم.

 

تا کی مجال پریدن در آسمان فلزی را دارم؟

 

گویا تارک دنیا شده ام...

 

و بهترین نماد دلتنگی ام.....باران.

 

وتمام تلاش خود را با سکوتی مات و غمگین عقیم گذاشتم

 

و من، همه چیز داشتم و اکنون، هیچ ندارم.

 

بر گشته ام به زندگی عادی ام

 

رسیدگی به تنهایی ها.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آذر 1385ساعت 21:40  توسط الهه  | 


&

گور نا شناس

 

جانم به لب رسید بگو قبر کیست این؟

 

یک قطره خون چکید ز دامانم از درخت

 

         چون جرعه ای شراب غم از دیدگان مست

 

         فریاد بر کشید که ای شخص تیره بخت

 

                  بر سنگ سخت گور نوشته است

 

                     هر چه هست.....................

 

                              بر سنگ سخت گور

 

                             از بیکران دور

                        

                      با گوهر سرشک

 

                 دستی نوشته بود:

 

آرامگاه عشق

&&&&&&&&&&&&&&&

امروز احساس می کنم که دیگر خسته نیستم . می رم کنار پنجره. خورشید می تابه .....مثل همیشه...
همونطور مغرور.........مثل پدری که به فرزندانش محبت می کنه اشعه زرینش رو نثار جانداران می کنه
سرم رو بالا می گیرم و به آسمون چشم می دوزم...چند کبوتر سفید تو اسمون در حال پرواز کردنن.
با خودم می گم کاش می تونستم مثل اونا تو پهنای آسمون پر بزنم و با بادها وابرها هم صحبت بشم.شاید ابری گریه می کرد . عقده دلم خالی میشد.......شاید باد غرشی می کرد و امید واریم می داد.
امروزم مثل روزهای دیگه است خشک و خالی از هر شوق و هیجان...خالی ازنشاط و خسته کننده.پس این چیه که وادارم می کنه حس کنم دیگه خسته نیستم؟.....اون چیه؟.....نمی دونم.....همه چیز برام گنگه..همه چیز برام رنگ ابهام داره....
خودمو روی تخت می اندازم و چشمهام رو به سقف می دوزم...در گوشه ای از سقف اتاق عنکبوتی تاراشو پهن کرده. ..........
چرا همه چیز برام غیر ممکنه؟..........شاید به خاطر اینه که من هر روز زند گیم رو با نمی خوام و نمی تونم اغاز کردم و این نخواستن همه چیز رو برام غیر ممکن کرده و حالا....
من تو اتاق........تنها و گیچ از این همه چرا ها...........به آینده می اندیشم.آینده ای که می گن متعلق به زندهاست.
پس من زنده ام..............
باید تار عنکبوت رو از گوشه دیوار پا کنم...

&&&&&&&&&&&&&&&&

پرنده

پرنده بر شانه هاي انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نيستم . تو نمي تواني روي شانه من آشيانه بسازي .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب مي دانم اما گاهي پرنده ها و آدمها را اشتباه مي گيرم .
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود .


پرنده گفت : راستي چرا پر زدن را کنار گذاشتي ؟ انسان منظور پرنده را نفهميد اما باز هم خنديد .
پرنده گفت : نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خالي است . انسان ديگر نخنديد . انگار ته ته خاطراتش چيزي را به ياد آورد . چيزي که نمي دانست چيست . شايد يک آبي دور – يک اوج دوست داشتني .


پرنده گفت : غير از تو پرنده هاي ديگري را نيز مي شناسم که پر زدن از يادشان رفته است .
درست است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود .

پرنده اين را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد .


آنوقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " يادت مي آيد ؟ تو را با دو بال و دو پا آفريده بودم ؟ زمين و آسمان هر دو براي تو بود . اما تو آسمان را نديدي . راستي عزيزم بالهايت را کجا جا گذاشتي ؟ "
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گريست

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 6:54  توسط الهه  | 


نام :انسان

نام خانوادگی : آدمیزاد

نام پدر : آدم

نام مادر : حوا

لقب : اشرف مخلوقات

مآموریت : خلیفه الهی

ساکن : منظومه شمسی – کره زمین

نژاد : خاکی

مبدآ : سراچه دنیا

مقصد : سرای آخرت

ساعت پرواز : نامعلوم....هر آن

مکان پرواز : نامعلوم....هر کجا

کد پرواز : اناله الله واناالیه راجعون

شماره پرواز : لا الله الا الله

بار مجاز : اعمال صالح به هر اندازه و حجم

بار غیر مجاز : مادیات دنیا

آثار به جا مانده بعد از پرواز : عمل نیک و مفید- اولاد صالح و...

تو صیه های قبل از پرواز : اجرای دقیق آموخته های کتاب وسنت

و عترت پیامبر اسلام محمد مصطفی(ص)

***********************************************

از تو متشکرم....

از تو متشکرم به خاطر همه خاطراتی که تو ذهنم نقش دادی.

از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی تا بفهم که دوست داشتن کسی که دیگه دوستت نداره چقدر احمقانه است .

از تو متشکرم به خاطر لحظه هایی که به من بخشیدی و لحظه هایی که از من گرفتی.

از تو متشکرم به خاطر اینکه به من یاد دادی که راحت بتونم فراموش کنم ولی به من یاد ندادی که با فراموش کردن هر چیزی خودم هم به فراموشی سپرده می شوم .

از تو متشکرم به خاطر اینکه به من فهماندی که دلدادگی دروغه و هر کس از عشق گفت صددرصد دروغگوی بزرگی خواهد بود .

از تو متشکرم به خاطر اینکه باعث شدی مسیر زندگی ام را عوض کنم و با آدمها همان طور که خودم دوست دارم ، زندگی کنم .

از تو متشکرم به خاطر هر آنچه که من فهمیدم بعد از اینکه از تو کلمۀ خداحافظ را شنیدم

از تو به خاطر خيلی چيزهای ديگر هم متشکرم اما می ترسم که با گفتن آنها تو را از ياد ببرم ...

***************************************

عشق!‌

مفهومی که توی زمونه ما کمتر رنگ و بوی اصالت به خودش ميگيره.....

عشق ِ يه مرد مسن به دختری کم سن و سال!

ميتونه زندگيه هر دوشونو نابود کنه ! نميتونه؟...

تفاهم مهم تره يا سن و سال؟ ... عشق مهم تره يا سن؟ .....

عشق يا تفاهم؟؟....

اصلا عشقه يا هوس؟ ....

مرز عشق / علاقه / هوس ؟

حقيقته يا دروغه ؟ ....

ادمها چند درصد از حرفهاشون رو از ته قلبشون ميزنن؟

هنوز کسی مونده که دل و زبونش يکی باشه؟؟ .....

کسی باقی مونده که ياد نگرفته باشه احساساتش رو از چشماش بروز نده؟....

سرنوشته ، تصميمه يا شانس؟؟ ...

اراده/ اجبار؟

آدمها هنوز زير بار زور ميرن؟....

زندگی ...

تحمل / سوختن و ساختن/ ساختن/ ساخته شدن / رشد /پيشرفت/ از فرش به عرش / سقوط

نظر تو چیه ؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 13:39  توسط الهه  | 


 

خداوند از تو نخواهد پرسيد؟

1- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چه اتومبيلي سوار مي شدي ، بلکه خواهد پرسيد که چند نفر را که وسيله نقليه نداشتند را به مقصد رساندي؟

2- خداوند از تو نخواهد پرسيد زيربناي خانه ات چند متر بود ، بلکه خواهد پرسيد به چند نفر در خانه ات خوشامد گفتي؟

3- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چه لباس هايي در کمد داشتي ، بلکه خواهد پرسيد به چند نفر لباس پوشاندي؟

4- خداوند از تو نخواهد پرسيد بالاترين ميزان حقوق تو چقدر بود ، بلکه خواهد پرسيد آيا سزاوار گرفتن آن بودي ؟

5- خداوند از تو نخواهد پرسيد عنوان و مقام شغلي تو چه بود ، بلکه خواهد پرسيد آيا آن را به بهترين نحو انجام دادي ؟

6- خداوند از تو نخواهد پرسيد چه تعداد دوست داشتي ، بلکه خواهد پرسيد براي چند نفر دوست و رفيق بودي ؟

7- خداوند از تو نخواهد پرسيد در چه منطقه اي زندگي مي کردي ، بلکه خواهد پرسيد چگونه با همسايگانت رفتار کردي ؟

8- خداوند از تو نخواهد پرسيد پوست تو چه رنگ بود ، بلکه خواهد پرسيد که چگونه انساني بودي ؟

9- خداوند از تو نخواهد پرسيد چرا اينقدر طول کشيد تا به جست و جوي رستگاري بپردازي ، بلکه با مهرباني تو را به جاي دروازه هاي جهنم به عمارت بهشتي خود خواهد برد .

10- خداوند از تو نخواهد پرسيد که چرا اين مقاله را براي دوستانت نخواندي ، بلکه خواهد پرسيد آيا از خواندن آن براي ديگران در وجدان احساس شرمندگي مي کردي؟

************************************

یک داستان

.......برادرسال ها دو برادر در مزرعه اي كه از پدرشان به ارث رسيده بود زندگي مي كردند آنها يك روز به خاطر سو تفاهم كوچك با هم جروبحث كردندو پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند. يك روز صبح در خانه ي برادر بزرگ تر به صدا در آمد .وقتي در را باز كرد مرد نجاري را ديد نجار گفت:من چند روزي است كه دنبال كاري مي گردم فكر كردم شايد شما كمي خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشيد آيا امكان دارد كه كمكتان كنم؟ برادر بزرگ تر جواب داد :بله اتفاقا من يك مقداري كار دارم به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر كوچك من هست او هفته ي گذشته چند نفر را استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاده است. او حتما اين كار را به خاطر كينه اي كه از من داشته كرده . سپس به انبار مزرعه اشاره كرد و گفت :در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم. نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار برادر بزرگ تر به نجار گفت : من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله اي نياز داري برايت بخرم نجار در حالي كه به شدت مشغول كار بود جواب داد : نه چيزي لازم ندارم.هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد حصاري در كار نبود نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.كشاورز با عصبانيت رو به نجار كرد و گفت : مگر من به تو نگفته بودم برايم حصار بسازي؟!

در همين لحظه برادر كوچك تر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساخت پل را داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او براي كندن نهر عذرخواهي كرد وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را جمع كرده و در حال رفتن است كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشد نجار گفت: دوست دارم بمانم ولي پل هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 22:8  توسط الهه  | 


ای نگاهت تهی از مخمل ابریشم

چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

 

                              به تو آری به تو بعنی همان منظر دور

                             به همان سبز صمیمی تا به همان باغ بلور

 

به همان سایه همان وهم همان تصویری

که سراغش ز غزل های خودم می گیری

          

                             به نفسهای تو در سایه سنگین سکوت

                             به نفسهای تو با لهجه شیرین سکوت

 

شبهی چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم کسی ورد زبانم شده است

 

                             در من انگار کسی در پی انکار من است

                            یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است

 

یک نفر ساده چنان ساده که از سادگیش

می شود یه شبه پی برد به دلدادگیش

 

                            این خواب گران سنگ سبک بار شده

                            بر سر روح من افتاده و آوار شده

 

در من انگار کسی در پی انکار من است

یک نفر مثل خودم تشنه دیدار من است

 

                          رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است

                          اول نام کسی ورد زبانم شده است

 

ای بسی رنگتر از آینه یک لحظه به ایست

راستی این شبح هر شبه تصویر تو نیست؟!

 

                          اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست

                          پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکیست؟!

 

حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش

عاشقی جرم قشنگیست به انکار مکوش

 

                       آری آن سایه که شب آفت جانم شده بود

                        آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود

 

اینک از پشت دل آینه پیدا شده است

و تما شا گه این خیل تماشا شده است

                       آن الفبای دبستانی دلخواه تویی

                       عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

 

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪۵

تنهایی

وقت تنهايی وقتي از خواب بيدار شدي ديدي هيچ كس كنارت نيست كه بهش صبح بخير بگي ،

وقتي ديدي كسي نيست تا خواب ديشبتو واسش تعريف كني ،

وقتي كسي نبود منتظر زنگ تلفنش باشي ،

وقتي حس كردي ديگه نمي توني حرف دلتو به مادرت بگي ،

وقتي كسي نبود كه اتفاق خوب و بد زندگيتو واسش بگي ،

اون روز كه تو جمع دوستان و فاميل حس كردي دلت گرفت وكسي نيست كه باهاش حرف بزني ،

وقتي دلت هواي گريه داشت اما از ترس اينكه كسي تو رو نبينه بغض گلوتو خفه كردي ،

وقتي دلت گرفت خواستي حرف بزني ديدي كسي نيست درد دلتو بهش بگي ،

وقتي ديدي داري نفساي خيلي عميق از ته دل مي كشي ،

وقتي ديدي سكوتت ، خستگيت ، حتي سردردت واسه كسي اهميت نداره ،

وقتي يكي نبود به چشات با محبت نگاه كنه ،

وقتي ديدي عالم و آدم دارن باهات مي جنگند ،

وقتي ديدي اين دنيا ديگه اون دنياي سابق نيست ، خيلي خسته كننده ست

وقتي ديدي ترافيك خيابون صداي ماشينا كلافت مي كنه

وقتي دلت هواي يه رفيق ، يه دوست ، يه همدم كرد

اون وقت بدون كه ، بدون كه خيلي تنهايي

٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪٪

یه داستان

 

 

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود

 

 برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ

 

‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.

 

 كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست. مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه

 

‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت. و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: ام

 

ا من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد. مسافر رفت‌ و كوله‌اش

 

 سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور

 

و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز

 

 كرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد.

 

 مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت. درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه

 

‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز

 

 ندارم. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات

 

‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و

 

 قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت

 

‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي! درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 22:7  توسط الهه  | 


بعضي‌ها شعرشان سپيد است، دلشان سياه
بعضي‌ها شعرشان كهنه است، فكرشان نو
بعضي‌ها شعرشان نو است، فكرشان كهنه
بعضي‌ها يك عمر زندگي مي‌كنند براي رسيدن به زندگي
بعضي‌ها زمين‌ها را از خدا مجاني مي‌گيرند و به بندگان خدا گران مي‌فروشند
بعضي‌ها حمال كتابند
بعضي‌ها بقال كتابند
بعضي‌ها انبارداركتابند
بعضي‌ها كلكسيونر كتابند
بعضي‌ها قيمتشان به لباسشان است، بعضي به كيفشان و بعضي به كارشان
بعضي‌ها اصلا‏ قيمتي ندارند
بعضي‌ها به درد آلبوم مي‌خورند
بعضي‌ها را بايد قاب گرفت
بعضي‌ها را بايد بايگاني كرد
بعضي‌ها را بايد به آب انداخت
بعضي‌ها هزار لايه دارند
بعضي‌ها ارزششان به حساب بانكي‌شان است
بعضي‌ها همرنگ جماعت مي‌شوند ولي همفكر جماعت نه
بعضي‌ها را هميشه در بانك‌ها مي‌بيني يا در بنگاه‌ها
بعضي‌ها در حسرت پول هميشه مريضند
بعضي‌ها براي حفظ پول هميشه بي‌خوابند
بعضي‌ها براي ديدن پول هميشه مي‌خوابند
بعضي‌ها براي پول همه كاره مي‌شوند
بعضي‌ها نان نامشان را مي‌خورند
بعضي‌ها نان جوانيشان را ميخورند
بعضي‌ها نان موي سفيدشان را ميخورند
بعضي‌ها نان پدرانشان را ميخورند
بعضي‌ها نان خشك و خالي ميخورند
بعضي‌ها اصلا نان نميخورند
بعضي‌ها با گلها صحبت مي‌كنند
بعضي‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند
بعضي ها صداي آب را ترجمه مي‌كنند
بعضي ها صداي ملائك را مي‌شنوند
بعضي ها صداي دل خود را هم نمي‌شنوند
بعضي ها حتي زحمت فكركردن را به خود نمي‌دهند
بعضي ها در تلاشند كه بي‌تفاوت باشند
بعضي ها فكر مي‌كنند چون صدايشان از بقيه بلندتر است، حق با آنهاست
بعضي ها فكر ميكنند وقتي بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست
بعضي ها براي سيگار كشيدنشان همه جا را ملك خصوصي خود مي‌دانند
بعضي ها فكر ميكنند پول مغز مي‌آورد و بي پولي بي مغزي
بعضي ها براي رسيدن به زندگي راحت، عمري زجر مي‌كشند
بعضي ها ابتذال را با روشنفكري اشتباه مي‌گيرند
بعضي از شاعران براي ماندگار شدن چه زجرها كه نمي‌كشند
بعضي ها يك درجه تند زندگي مي‌كنند، بعضي‌ها يك درجه كند
هيچكس بي‌درجه نيست
بعضي ها حتي در تابستان هم سرما مي‌خورند
بعضي ها در تمام زندگي‌شان نقش بازي مي‌كنند
بعضي از آدمها فاصلة پيوندشان مانند پل است، بعضي مانند طناب و بعضي مانند نخ
بعضي ها دنيايشان به اندازه يك محله است، بعضي به اندازه يك شهر، بعضي به اندازه كرة زمين و بعضي به وسعت كل هستي
بعضي ها به پز ميگويند پرستيژ

*******************************

امشب از تو خواهم خواند

تا حوالی بی کسی رفته ام

این را بدان با باران گریه ام تو سبز خواهی شد

در بغض کویری شعر های من فریادی نهفته در سکوت مردابم

و شاید سالیانی دیگر پیدا کنی چشمانی که حک شده بر تخته سنگ

و تو آن روز با چشمانی خیس بر فرازم نیلوفری می کاری

 و تازه آنروز به یاد غربت غمگینم  به یاد بی کسی مرداب

به یاد گریه هایی که  در تنهایی هایم سر میدادم می افتی

 

*************************

بچه که بودم فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمارم.

 نهايت هر چيزي همين ۱۰تا بود.

 از بابا بستني که مي خواستم ۱۰ تا مي خواستم.

 مامانمو ۱۰ تا دوست داشتم و خلاصه ته دنيا همين ۱۰

 تا بود و اين ۱۰ تا خيلي قشنگ بود.

 ولي حالا نمي دونم ته دنيا چقدره ؟

 نهايت دوست داشتن چندتاست؟

 انگار خيلي هم حريصتر شدم

 ۱۰ تا بستني هم کفافمو نمي ده !!!

 اما مي خوام بگم دوست دارم ....

 مي دوني چقدر؟

 به اندازه ي همون ۱۰ تاي بچگي

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 7:32  توسط الهه  | 


در پشت اتاق کوچکم نگاهی غمگین نشسته به انتظارم

و من خسته تر از همیشه در شت دودلی ها و تردید هام ماندم

سراغش را از پاییز گرفتم اما زمستان پاسخم داد:نمی ماند

رفتم به سوی شاپرک دهر

انجا که باران به اشک هایم بی اعتناست

سکوتم را با شالیزار های شمال شستم تا پنجره ی احساسم بارور شود

خواستم از قناری بخواهم که بخواند

اما لرزش پاهایم مانع از رفتن شد

ماندم

با کوله باری از پریشانی

من تا ابد تا به زمان های نرسیده

انجا که نسیم به شوق هم نفسی با چکاوک می خواند  می مانم

به انتظارت

اما می دانم که او نمی داند در دل ماتم زده ام همیشه ابر بهاری می بارد

من تنها ترین بهارم

تنهایی ام به وسعت تمام غمهای عالم است

تا بدین زمان عشق را در ذره ذره جانم ریختم

خواستم که با او باشم اما نشد

نخواستند

مرا شوق ماندن نیست ای یار....

تنهایی بهترین نوشداروی زخم بر جای مانده از تقدیر عشق نا خواسته ام است

هیچ گاه نخواستم عاشقم باشی

اما اینگونه شد من نخواستم

بگذر از من که روزگاری خوشتر  از امروز از ان توست

***********

هدیه

 

مرد جوانی از دانشکده فارغ التحصیل شد.ماها بود که ماشین اسپرت زیبایی پشت

 

شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود.و از ته دل آرزو

 

میکرد که روزی صاحب آن ماشین شود.مرد جوان از پدرش خواسته بود که برای

 

هدیه فرغ التحصیلی آن ماشین را برایش بخرد.

 

او می دانست که پدر توانایی خردید آن را دارد بلاخره روز فارالتحصیلی فرا رسید .

 

پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصیش فرا خواند.و به اوگفت: من از داشتن پسر

 

 خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کسی در دنیا دوست

 

 دارم. سپس یک جعبه به دست او داد.پسر کنجکاو ولی نا امید در جعبه را گشود.

 

و در آن یک کتاب زیبا را یافت که روی آن نام او طلا کوب شده بود

.

با عصبانیت فریاد کشید و گفت:با تمام مال و دارایی که داری یک کتاب به من می دهی؟

 

کتاب را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد.

 

سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد.خانه ای زیبا داشت و

 

خانواده ای فوق العاده .یک روز به این فکر افتاد که پدرش حتمآ خیلی پیر شده

 

و باید سری به او بزند از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود. اما قبل از

 

 اینکه اقدامی کند تلگرامی به دستش رسیدکه خبر فوت پدر در آن بود

.

و حاکی از آن بود که پدر تمام اموال خود را به او بخشیده است.بنابراین لازم بود

 

 فورآ خود رابه خان برساند و به امور رسیدگی کند

 

هنگامی که به خانه پدر رسید در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد.اوراق و کاغذهای

 

 مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود ودر آنجا همان کتاب قدیمی را یافت.

 

.در حالی که اشک می ریخت کتاب را باز کرد

 

و صفحات را ورق زد و کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد.در کنار آن یک بر

 

 چسپ با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت، وجود داشت.

 

روی بر چسپ تاریخ روز فارالتحصیلی اش بود و روی آن نوشته بود

 

که تمام مبلغ پرداخت شده است.

 

چند بار در زندگی عادی خیر فرشتگان وجواب مناجات هایمان را از دست داده ایم

 

 فقط برای این که ب آن صورتی که انتظار داریم رخ نداده؟

ه

************

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 15:27  توسط الهه  | 


 

سلام خوشگلای من...ممنونم که منو تنها نمی زارین وهمیشه بهم سر میزنین

دوستهای گلم این پست واستون یکی از شعرهای خودم رو گذاشتم....یه چیزی

تو مایه های اشعار مریم حیدر زاده....میدونم که خیلی اشکال توش پیدا میشه

...ببخشید دیگه ...واسه همین منتظر نظرات خوب وسازندتون هستم

پس منو بی نصیب نزارین....فداتون بشم.

 

راز نگفته

 

 

خیال تو ،حرفهای تو،تمامی وجودمه

یه وقت که تو خوابم میای

اون خواب یه خوای خوبمه

 

                       وقتی تویی حیاط ما پر میشه از پرنده ها

                        چه محشره رقص گلها با نغمه قناری ها

 

اما وقتی تو نباشی چه سوت وکوره این خونه

در ودیوار وسقف اون مثل یه زندون می مونه

 

                       اون روزها رو یادت میاد چه مهربون باهام بودی؟

                       می گفتی من یه ماهیم..تو هم آب توی رودی

 

یادت میاد یه غنچه رو اون روز بهم دادی نشون

گفتی تو غنچه منی...همیشه اینجوری بمون

 

                      دلم می خواست مثل خودت حرفهای زیبا بزنم

                      چیکار کنم که حرفهامو باید تو رویا بزنم

 

توی دلم هزار هزار جمله نا گفته دارم

افسوس که وقت گفتنش یه قلب پر غصه دارم

 

                       وقتی که تو پیش منی،گلهای قالی می شمرم

                       تموم درد ودلامو به دست اونا می سپرم

 

یه روز گفتم باید برم ،آخه اینجوری نمیشه

نا گفتنی هامو بگم،هر چی میشه بزار بشه.

 

                   تو کوچه تون که اومدم فهمیدم که دیر رسیدم

                   بوی گلی نمی یومد،پرنده ها روندیدم

چرا وقتی خواستی بری بی خبر رفتی گل من

می دونی زود راضی میشه،ای ناقلا!این دل من؟

 

                  ساعت وقت نیمه شبه،چرا خوابم نمی بره

                   یه قاصدک کاش می یومد حرفهامو با خود ببره

 

حالا که نیستی پیش من،به کی بگم برام بخون

به کی بگم برام بخند به کی بگم باهام بمون

 

                   توی بهار پنجره رو بایاد تو وا می کنم

                   خونه رو با خاطره هات کمی مصفا می کنم

 

اگه یه روزی اومدی شادی و غوغا میکنم

بهت میگم:

              دوستت دارم

                                این راز رو افشا می کنم.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 0:39  توسط الهه  | 


موش ازشکاف دیوار سرک کشید تا ببیند این همه سروصدا برای چیست .

مرد مزرعه دار تازه از شهر رسیده بود و بسته ای با خود آورده بود

و زنش با خوشحالی مشغول باز کردن بسته بود.

موش لب هایش را لیسید و با خود گفت :

« کاش یک غذای حسابی باشد

اما همین که بسته را باز کردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛

 چون صاحب مزرعه یک تله موش خریده بود.

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا این خبر جدید را به همه ی حیوانات بدهد .

 او به هرکسی که می رسید ، می گفت :« توی مزرعه یک تله موش آورده اند،

صاحب مزرعه یک تله موش خریده است . . . »

مرغ با شنیدن این خبر بال هایش را تکان داد و گفت : « آقای موش ، برایت متأسفم .

از این به بعد خیلی باید مواظب خودت باشی ، به هر حال من کاری به تله موش ندارم ،

تله موش هم ربطی به من ندارد

میش وقتی خبر تله موش را شنید ، صدای بلند سرداد و گفت :

«آقای موش من فقط می توانم دعایت کنم که توی تله نیفتی ،

 چون خودت خوب می دانی که تله موش به من ربطی ندارد.

 مطمئن باش که دعای من پشت و پناه تو خواهد بود

موش که از حیوانات مزرعه انتظار همدردی داشت ، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنیدن خبر ،

 سری تکان داد و گفت : « من که تا حالا ندیده ام یک گاوی توی تله موش بیفتد.!»

 او این را گفت و زیر لب خنده ای کرد ودوباره مشغول چریدن شد.

سرانجام ، موش ناامید از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در این فکر بود

که اگر روزی در تله موش بیفتد ، چه می شود؟

در نیمه های همان شب ، صدای شدید به هم خوردن چیزی در خانه پیچید.

زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوی انباری رفت

 تا موش را که در تله افتاده بود ، ببیند.

او در تاریکی متوجه نشد که آنچه در تله موش تقلا می کرده ، موش نبود ،

بلکه یک مار خطرناکی بود که دمش در تله گیر کرده بود . همین که زن به تله موش نزدیک شد ،

مار پایش را نیش زد و صدای جیغ و فریادش به هوا بلند شد.

صاحب مزرعه با شنیدن

 صدای جیغ از خواب پرید و به طرف صدا رفت ، وقتی زنش را در این حال دید

او را فوراً به بیمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وی بهتر شد. اما روزی که به خانه برگشت ،

 هنوز تب داشت . زن همسایه که به عیادت بیمار آمده بود ، گفت :« برای تقویت بیمار

و قطع شدن تب او هیچ غذایی مثل سوپ مرغ نیست

مرد مزرعه دار که زنش را خیلی دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتی

بعد بوی خوش سوپ مرغ در خانه پیچید.

اما هرچه صبر کردند ، تب بیمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت

 و آمد می کردند تا جویای سلامتی او شوند. برای همین مرد مزرعه دار مجبور شد ،

 میش را هم قربانی کند تا باگوشت آن برای میهمانان عزیزش غذا بپزد.

روزها می گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر می شد . تا این که یک روز صبح ،

 در حالی که از درد به خود می پیچید ، از دنیا رفت و خبر مردن او خیلی زود در روستا پیچید.

افراد زیادی در مراسم خاک سپاری او شرکت کردند. بنابراین ، مرد مزرعه دار مجبور شد ،

از گاوش هم بگذرد و غذای مفصلی برای میهمانان دور و نزدیک تدارک ببیند.

حالا ، موش به تنهایی در مزرعه می گردید و به حیوانان زبان بسته ای فکر می کرد

 که کاری به کار تله موش نداشتند!

نتیجه ی اخلاقی : اگر شنیدی مشکلی برای کسی پیش آمده است و ربطی هم به تو ندارد ،

کمی بیشتر فکر کن. شاید خیلی هم بی ربط نباشد

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:58  توسط الهه  | 


 سلام به همه دوستای گلم

 

یه وزنه برداروقتی یه وزنه رو بر میداره و بالا می بره عضلات خودش هم قوی میشه

 

و نیرو می گیره .مگه نه؟!

 

حالا هر چی اون وزنه سنگین و سنگین تر باشه اون هم قوی و قوی تر میشه و اونوقته

 

که میشه حسین رضا زاده الابد میگین حالا چرا داری اینا رو به ما میگی؟ الان میگم.

 

گفتم حسین رضا زاده یادم به ابولفضل افتاد.اصلآ مگه میشه آدم حسین بگه و به یاد ابالفضل

 

نیوفته؟

 

اونم ابالفضلی که امام حسین(ع) روز عاشورا بهش گفت : فدات بشم! راستی امام حسین(ع)

 

با این حرفش ابالفضل رو خیلی برد بالا مگه نه؟

 

حالا به نظر شما خودش پایین امد یا خودش با این حرف بالاتر رفت؟

 

پس بیا از عاشورا و از این جمله نازنین همونطور که مهر وعاطفه. احساس ومحبت رو یاد

 

می گیریم یاد هم بگیریم که اگه یکی رو بالا بردیم خودمون هم بالا می ریم .همونطوری که

 

اگه یه جوی آب به یه مزرعه آب رسونی کنه خودش هم لبی تر میکنه وسبز سبز میشه....

 

بعضی جوها رو ندیدی که از بس سبزند به زحمت میشه درشون آب رو دید!

 

پس بیایم همدیگه رو بالا ببریم نه اینکه زمین بزنیم اگه زمین بزنیم سد معبر میشه و راه

 

خودمون هم بسته میشه .دیگه خودمون هم نمی تونیم جلو بریم.

 

من اینا رو گذری می گم و میرم حالا این گوی واین میدان

 

فداتون بشم

 

امشب

 

جادها تو را به دست سفر سپرده اند وچشمان غزل خوان تو

 

تا امتداد سپیده ادامه خواهند داشت.

 

می خواهم پل بی انتهای شب ، دستان زمستانیم را به دستت بسپارد

 

کسی باور نخواهد کرد گناه چشمانت را.

 

و چشمانم را پشت مه عاطفه و تردید ، کسی باور نخواهد کرد سبزترین

 

گناهمان را.

 

بی قرارم من!

 

امشب آسمان را به دلم گره خواهم زد وقافیه های شعرم را در هم خواهم

 

ریخت....به خاطر تو، بی قرار بی قراریهایم......

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 11:8  توسط الهه  | 


دوستم داشته باش،

که تو را می خوانم، که تو را می خواهم.

دوستم داشته باش،

که تویی در نگهم، تو نوایم هستی.

دوستم داشته باش،

چون تو را می پویم، آسمان فرش من است.

رود سرمست من است.

من تو را می جویم، با سر انگشت  دلم روح پر نقش تو را می پویم.

شادم از این پویش، مستم از این خواهش.

آه، اگر پلک زنم،

نکند محو شوی!

آه، اگر گریه کنم،

نکند پرده اشک نقش زیبایت را اندکی تیره کند!

از رهی می ترسم، که تو همراه نباشی با من

از شبی در خوفم، که صدایت برود، دور شود از گوشم.

آه، آن شب نرسد

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:38  توسط الهه  | 



برمیگرده بزمانی که من بچه بودم. وقتی هنوز سادگی کودکانه ام از دست نداده بودم.
آن زمانی که پدرم منو بغل میگرفت و با من و مادرم میرقصید.
بعد اینقدر منو میچرخاند که به خواب میرفتم.
و سپس با ملایمت وصف ناپذیری منو تا اتاق خوابم حمل میکرد.
و من با همه وجود عشق و محبت رو احساس میکردم.

اگر یک فرصت دوباره هر چند کوتاه به من داده میشد که برای لحظه ای بتونم دوباره با پدرم راه بروم و برقصم اهنگی میساختم که جاودانه بماند که چقدر من دوست دارم یک بار دیگر با پدرم برقصم.

به یاد میاورم روزهایی رو که با مادرم دعوا میکردم. برای اینکه حرف خود را به اثبات برسانم به پدرم روی میاوردم. و او برای اینکه به من ارامش دهد با من شوخی میکرد و منو میخندانید . آخر سر با آرامش منو وادار میکرد که خواسته مادر را انجام بدم. و شب که میخوابیدم به عنوان پاداش اسکناسهای یک دلاری زیر بالشم میگذاشت.

و من هیچوقت فکر نمیکردم که یک روزی این مرد مهربان را از دست بدهم.

اگر میشد ثانیه ای رو بدزدم. اگر میشد اخرین گامها را بردارم. اهنگی میساختم که همیشگی میماند. آهنگی برای پدرم به این مضمون که قد یه دنیا آرزو دارم یک بار دیگه با او برقصم.

بعضی مواقع به صدای اتاق کناری گوش میسپارم. صدای هق هقهای مادرم است که به گوش میرسد. و ان وقت است که برای مادرم بیشتر دعا میکنم.

خدایا کاش می توانستی پدر را به مادر برگردونی . اما میدانم که معمولا این کار را انجام نمیدهی ولی قلب من از گریه های مادر به درد میاید. چون مادرم خیلی خیلی ارزو دارد که یک بار دیگر با پدرم برقصد.

هر شب که من میخوابم رقص دوباره با پدرم رویاهای مرا شکل میدهد
+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 23:35  توسط الهه  |